تبلیغات
مخمل - همسایمون مرد

همسایمون مرد

یکشنبه 1391/11/1 02:21 بعد از ظهر   نویسنده : مخمل      


امروز مامان تعریف میکرد که همسایه سر کوچه مون مرد؛ پنجاه سالش بود؛ سرطان داشت؛ دوتا هم بچه کوچولو؛ زنگوله دنبال تابوت! اینجوری میگم چون زن دومش بوده و سه تا دخترای اون زن اولش الان هم سن و سال منن؛ میگم چون دیدمو شنیدم چه زجری میکشن اینطور بچه ها؛ چه تو بودن این صاحاب زنگوله ها چه بعد رفتنشون.
یکی رو میشناختم هشتاد سالش بود رفته بود دخترخونه گرفته بود دوتابچه کوچولو گذاشته بود تو دامن مامانشو خودش رفت اون دنیا که حالا این سری ترتیب حوریای اون طرفو بده! والاااا!
یا یکی رو میشناسم هشتاد سالشه اینم رفته با یه دختر از یکی از داهاتای سبزوار ازدواج کرده ( البت راستشو بخوای خریدش! قبلنا که مزنه یکی دو تومن بود حالا دلار رفته بالا نمیدونم چند شده باشه!! ) حالا اگه تجدید فراش کرده بود غمش خوردنی بود؛ سر سه تا زنو خورده بود این چارمیشه! یه پسربچه هفت ساله هم داره الان؛ یه بار آبجیم یه چیزی گفت جیگرم آتیش گرفت. میگفت ابوالفضل ( همین گل پسر هفت ساله رو میگم ) یه بار یواشکی با یه معصومیتی ازش پرسیده : خاله؟ چلا بابای همه بچه ها جوونن موهاسون سیاهه اما بابایی من موهاس سفیده؟ چلا بابای من پیله؟
خب آدم چی داره بگه به بچه؟! یارو نمیدونم چه فکری کرده پیش خودش؟ فکر کرده مثلن با نوح نسبتی داره یا پسرعمو جنتیه یا خاطرش واسه عزرائیل خیلی عزیزه حالا حالاها کاری نداره باهاش؟!
بعله شاید بگی اونایی که زن اینا شدن خب بار اولشون بوده و شاید به جبر زمان بار آخرشونم باشه؛ دلشون بچه میخواسته خب. قبول دارم اما این دلیل نمیشه که؛ اونا دلشون بچه خواسته؛ رسالت سنگینش به دوش این باباشاها گذاشته نشده که؛ خودشون باید بفهمن که نمیفهمن؛ اگه همدم میخوان برن یه هم سن و سال خودشونو بگیرن. برن با یه مطلقه یا یه بیوه ازدواج کنن نه یه دختر با هزار آرزو؛ اگرم دنبال جنگولک بازی هستن که اون یه بحث دیگس!
 بیخیخی؛ ولش کن کجای حرف بودم رسیدم اینجا؟ داشتم میگفتم همسایه مون به رحمت خدا رفتو زن و دوتا بچه کوچولوش موندن؛ با چی؟ با هیچی! میگم هیچی یعنی واقعن هیچیه هیچیا! خونه شون که برا خواهرشوهره بود کفن اون بدبخت خشک نشده به زن و بچش اولتیماتوم داده که خوش گلدی! زن بدبخت هم نه کس و کاری داره نه شغلی؛ حتی شوهرش بیمه هم نبوده که لااقل از اون استفاده کنه شیکم بچه هاشو سیر کنه؛ مامانم میگفت اومده بود از همسایه ها استعلامو امضا جمع کنه که بتونه بیمه رو بگیره؛ این میدونی یعنی چی؟ یعنی بدبخت شدن رفت پی کارش! به همین راحتی چرا؟ نمیدونم؛ کی میدونه؟ خدا خودش به دادش برسه؟ اونم بخواد به دادشون برسه وسیله میخواد دیگه نمیخواد؟ خودش که دست دراز نمیکنه بذاره تو جیبشون!
آخرین ویرایش: - -
دیدگاه ها ()
شنبه 1396/01/19 11:18 بعد از ظهر
Wonderful blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!

Cheers
جمعه 1396/01/18 11:29 بعد از ظهر
Hi there just wanted to give you a quick heads up and let
you know a few of the images aren't loading properly.
I'm not sure why but I think its a linking issue. I've tried it in two different internet
browsers and both show the same results.
جمعه 1391/11/13 04:59 بعد از ظهر
اه اه اه وععععععععع
مردای هوس بااااااااااز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ


  • سلام به همه دوستای گلم!
    خیلی خوش اومدین!
    این وبلاگ شاید قراره مثه یه دفترچه خاطرات باشه برام، ... کسی چی میدونه، شاید یه روزی دلم هوای گذشته ها رو کرد و اونوقت اینجا بشه محل تداعی همشون! هوم؟!؟
    امیدوارم از خوندن و دیدنشون خوشتون بیاد.
    همیشه گل لبخند رو لباتون!
    ***************************
    کسی هرگز نمیداند ............
    چه سازی میزند دنیا .........
    چه میدانی تو از دیروز .....
    چه میدانم من از فردا....
    همین یک لحظه را دریاب....
    که شاید روز دیگر یا که فرداها...
    شویم تنها.......

نویسندگان

  • مخمل (103)