تبلیغات
مخمل - دلگیرم

دلگیرم

دوشنبه 1392/10/9 04:26 قبل از ظهر   نویسنده : مخمل      


یه شبایی هس که آدم دلش میگیره خیلی بی دلیله بی دلیل؛

امشب منم اونجوری شدم؛ حتی سرمو به فیلم گرم کردم اما درست نشد؛ به اینترنت؛ نشد؛ به درس؛ بازم نشد؛ گفتم بذار صحبت کنم با یکی شاید دلم باز شد؛

زنگ زدم خونه از شانس من آبجیام با هم دعوا کرده بودنو اعصابا خوووورد؛ بزرگه که رسمن حرف نمیزد کوچیکه هم فقط گریه کرد پشت تلفن؛ بابا مامانمم خسته از کارای باغ رسیده بودن خونه و نای حرف زدن نداشتن؛ قطع که کردم حالم بدتر شد که بهتر نشد؛

گفتم زنگ بزنم محمد که یه هفتس نمیدونم چرا جواب تلفن و اس ام اسامو نمیده؛ هرچی زنگ زدم ریجکت کرد!

زنگ زدم به یه دوست قدیمیم که اونم گفت بجا نیاوردم! البته جواب زنگ نداد و با اس بهم گفت؛

زنگ زدم به ارسلان که اونم یه بحث مالی بین خودمونو مطرح کرد که جز اعصاب خوردی چیزی نداشت

خواستم با مرتضی حرف بزنم که هم فردا امتحان داشت هم مریض و بی حال بود

خواستم با بچه ها قرار بیرون و گشت و گذار شبونه بذارم که هرکدوم به یه بهونه ای گفتن نه؛

برا اولین بار بود که اینقد دلم گرفته بود و حتی یه نفر پیدا نشده بود که باعث بشه این حال و هوای مزخرف از سرم بپره؛ به سرم زده بود پا شم برم بیرون با مردم تو خیابون چند کلوم حرف بزنم!!

نمیگم حس تنهایی کردم؛ اما اینقده حس چرت و چرندیه که فقط نوشتمشو دارم میرم بخوابم که فقط دیگه حداقل بیدار نباشم


آخرین ویرایش: یکشنبه 1392/10/8 02:22 قبل از ظهر
دیدگاه ها ()
یکشنبه 1396/06/26 09:20 بعد از ظهر
Hi friends, how is everything, and what you would like to say on the topic of this
post, in my view its in fact awesome in support of me.
سه شنبه 1396/05/17 09:57 قبل از ظهر
Do you have a spam issue on this website; I also am a
blogger, and I was wanting to know your situation; many of us have developed some nice practices and we are looking
to exchange techniques with other folks, be sure to shoot me an e-mail if interested.
یکشنبه 1396/01/20 12:02 قبل از ظهر
I could not resist commenting. Exceptionally well written!
چهارشنبه 1392/10/25 06:42 بعد از ظهر
اره ولی دوروزش زیاد تره بخصوص اخر ماه
مخمل
: حالا چرا بخصوص آخر ماه؟
یکشنبه 1392/10/22 05:26 بعد از ظهر
هه بابا بیخیال این یه روزه من بد بخت خیلی اینجوری میشم
مخمل
: یه روزش هم زیاده!
سه شنبه 1392/10/17 02:21 بعد از ظهر
Biya benevisss
مخمل
: امتحانا خواهر من!امتحانا امون نمیده بدمصصصب!
چهارشنبه 1392/10/11 10:46 بعد از ظهر
واقعا دیگه نمیدونم بجز رقص دیگه چیکار میشه کرد؟! من فقط تا این حد بلدم :D
مخمل
: مرررسییی! به امتحانش میرزه شاید جواب داد!
چهارشنبه 1392/10/11 11:15 قبل از ظهر
من اگه همچین دوستای بی معرفتی داشتم میزدم لهشون میکردم
ولی گاهی اینجوری میشه دیگه..من هر وقت اینجوری میشه یه اهنگ میگذارم میرقصم واسه خودم :)
مخمل
: من که رقصم نمیاد چیکا کنم؟!
سه شنبه 1392/10/10 12:17 قبل از ظهر
آخر بد بیاری بودید که مخمل خان، فکر می کردیم فقط جوجه ها را می خورید و ترس به دل آنها راه می اندازید، از دلتان و حس تنهایی تن خبری نداشتیم..
مخمل
:
دوشنبه 1392/10/9 07:53 بعد از ظهر
اه خیلی حس مزخرفیه مث دیروز من
انقد این شماره های گوشیمو بالا پایین کردم با یکی یکم حرف بزنم اخرشم هیچی ک هیچ!
چشامو بستم شاید خوابم ببره ولی اینم نبرد !
مخمل
: من اما شانس آوردم خوابم برد!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ


  • سلام به همه دوستای گلم!
    خیلی خوش اومدین!
    این وبلاگ شاید قراره مثه یه دفترچه خاطرات باشه برام، ... کسی چی میدونه، شاید یه روزی دلم هوای گذشته ها رو کرد و اونوقت اینجا بشه محل تداعی همشون! هوم؟!؟
    امیدوارم از خوندن و دیدنشون خوشتون بیاد.
    همیشه گل لبخند رو لباتون!
    ***************************
    کسی هرگز نمیداند ............
    چه سازی میزند دنیا .........
    چه میدانی تو از دیروز .....
    چه میدانم من از فردا....
    همین یک لحظه را دریاب....
    که شاید روز دیگر یا که فرداها...
    شویم تنها.......

نویسندگان

  • مخمل (103)