تبلیغات
مخمل - داشته ها و نداشته هام

داشته ها و نداشته هام

یکشنبه 1391/03/7 06:05 بعد از ظهر   نویسنده : مخمل      



گاهی با خودم میگم چرا من بعضی چیزا رو که بعضیا دارنو ندارم؟ مگه اونای دیگه برای داشتن اونا زحمتی کشیدن؟ گاهی واقعا نه! گاهی واقعا قلمبه اومده دستشونو نمیدونن چطور استفادش کنن. منظورم هرچی میتونه باشه مادیات، فرصتاشون، موقعیتاشون حتی استعداداشون. نمیگم منظورم چیه کدوم هستو کدوم نیست . گاهی فکر میکنم خب من که خیلی بیشتر لایق داشتن یه سری چیزا هستم چون بهشون تشنه ام برخلاف اونا. پس مسلما بهتر از اونا ازشون استفاده میکنم. اما ... نه!
شکر! شکر نه از روی ترس، نه از روی عادت، نه از روی نیاز، نه از روی القا. شکر بخاطر همه داشته هامو نداشته هام. شکر از نداشته هام چون به این باور رسیدم که اگه بعضی چیزا رو ندارم یا نیاز نداشتم، یا بهترشو داشتم، یا داشتنش برام ضرر بوده و حتی اگه هیچ کدوم از اینا نبوده دلیلی نداره هر چیز خوبی که همه دارن یجا و یهو جمع بشن تو وجود من!
گاهی همین نداشته هاست که میتونه این فرصتو به آدم بده که نداشتنا رو درک کنه.  گاهی درد داشتنه که باعث میشه درد بقیه رو درک کنه. گاهی خواستناست که آدم میتونه خواستن و ولع و له له بقیه رو بفهمه.

وقتی از پیاده روی خیابون ایوانک میگذرمو این دفعه یه چیز جدید تو پیاده رو میبینم، وقتی سنتور زدن یه مرد جوونو رقصوندن ریتمیک عروسک تو دستای زن جوونشو میبینم، دنبال اون چیزایی رو میبینم که دو نفر اونورتر نمیتونن. من ماسک روی صورت اون زن و شوهر جوونو میبینم برای حفظ آبروشون، اما اون رهگذر به دوست پسرش میگه:" کولیا رو نگاه کن!" من میبینم هاله عشق دور اون دو تا رو، عشق به زندگیشون اگرچه محقر. عشق به آیندشون اگرچه مبهم. عشق به دنیای قشنگشون اگرچه کوچیک. من میبینم و میتونم ذهن اون زنو بخونم وقتی داره به این فکر میکنه که شوهرم زیر پام و به پام نشسته! سرش پایین، ساز میزنه برای دل تیره این مردم که زندگی رو برای من، برای منننن! بسازه. حاضره نگاه تحقیرآمیز عابرای کوچه و خیابونو تحمل کنه، طعنه ها و تمسخراشونو به جون بخره و غرورشو جلوی اونا بشکنه اما جلوی همسرش این غرور،مویه هم بر نداره. داره ساز میزنه؟ نه! ...نه! داره با انگشتاش، با حرکت مچاش، با تک تک سلولای تن خسته اش، با تمام وجودش ساز که نه "ضجه" میزنه. آخه اونم دوست داره رنگ خوشبختی رو تو چشای من ببینه. اونم دوست داره لبخند آرامشو به دستای خودش رو لبای شریک زندگیش، من ، بشونه. پس منم باید نشونش بدم که خوشبختم. خوشبخت تر از بعضی از این رهگذرای مرفه ناآشنا با درد،این لردای لردنشین ترین مناطق این تاریک شهر. پس میرقصونه عروسکو. میرقصونه! میرقصونه! تندترو تندتر! میرقصونه نه با نیروی دستاش که با نیروی دوست داشتنو عشقش.

من میتونم بخونم ذهن اون مردی رو که اگه نشسته از سنگینی درداشه که سازو بهونه کرده تا سرپا واینسته. اینکه میبینه زنش، ناموسش، غیرتش، همدمش، همسرش، عزیزش، سوگلش، دلخوشیش، جلوی کس و ناکس بازی درمیاره تا دلشونو بسوزونه بلکه پولی دربیاره. پابه پای شوهرش! زندگیشونو، آیندشونو، دنیاشونو بسازه. اون میفهمه که همسرش مثه خیلی از زنای دیگه باید الان تو خونه آرامش داشته باشه، از زندگیش لذت ببره، اون چیزایی رو داشته باشه که حقشه، حتی بتونه یه شب خنک پاییز با همسرش قدم بزنه. بزنه و بزنه تا به یه سنتوری برسه و به آهنگش گوش بده و فرقش اینه که این دفعه بتونه مثه یه رهگذر از نوای ساز سنتوری لذت ببره... اون میدونه باید قدر این زنو بدونه. زنی که بخاطر شوهرش آرزوهاشو کوچیک کرده، کم کرده، عوض کرده، خط زده!  اما چجوری؟ چجوری وقتی دستش بستست؟ وقتی ملودی تلخ روزگار هیچ رغبتی برای رقص شادی باقی نذاشته. پس میزنه! پس سوزناک میزنه. سوزناک میزنه و میبینم که زنش سرشو پایین میندازه...گریه میکنه ...آروم گریه میکنه...غرور داره!... آروم و بی سروصدا گریه میکنه.
من گریه های اونم میبینم اما اون دخترک مرفه بی درد به دوست پسرش میگه :" هه...هه...کولیا رو نگاه کن!"
من میبینم، اون نه. من میبینم خوبه.اما اون نه بده. چرا این نباشه که منم ببینم اونم ببینه؟ چه چیزایه دیگه ای بوده که من ندیدم یکی دیگه آره؟! چقدر چیزا هست که تو طول روز من نمیبینم بقیه میبینن؟ چندبار تا حالا شدم اون دخترکو یکی دیگه به دید الان من به اون بهم نگاه کرده؟

از اینا پره تو کوچه وخیابون . نیازی نیست بگردیم که پیداشون کنیم. یخورده دقت کنیم بازم میبینیم. بازم یه شب جمعه... بازم یه قدم زدن ساده ... بازم یه زن و شوهر با صورت پوشیده ... بازم سر پیچ نه خیابون ایوانک که سر پیچ هر برزن دیگه این شهر.... بازم نوای سوزناک ساز... بازم گریه پنهون یه زن .... بازم نیش و کنایه بیرحمانه یه رهگذر!.... یا حتی بازم یه پسر بچه مشغول نوشتن مشق شب گوشه پیاده رو و کنار بساط جوراب سه تا هزار! ... بازم دختر بچه فال فروش روی پل هوایی.... بازم پیرمرد نابینای محتاج کمک .... بازم... .


آخرین ویرایش: یکشنبه 1391/03/7 06:21 بعد از ظهر
دیدگاه ها ()
پنجشنبه 1396/04/15 02:45 بعد از ظهر
It's impressive that you are getting thoughts from this article as
well as from our argument made at this time.
سه شنبه 1396/02/26 12:10 قبل از ظهر
I every time spent my half an hour to read this blog's content everyday along with a mug of coffee.
دوشنبه 1396/02/25 02:34 قبل از ظهر
Hi to every body, it's my first go to see of this weblog; this weblog
includes remarkable and really fine material in favor of visitors.
شنبه 1396/01/19 04:18 بعد از ظهر
Hello my friend! I wish to say that this post is amazing, great
written and come with approximately all important infos.
I would like to see more posts like this .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ


  • سلام به همه دوستای گلم!
    خیلی خوش اومدین!
    این وبلاگ شاید قراره مثه یه دفترچه خاطرات باشه برام، ... کسی چی میدونه، شاید یه روزی دلم هوای گذشته ها رو کرد و اونوقت اینجا بشه محل تداعی همشون! هوم؟!؟
    امیدوارم از خوندن و دیدنشون خوشتون بیاد.
    همیشه گل لبخند رو لباتون!
    ***************************
    کسی هرگز نمیداند ............
    چه سازی میزند دنیا .........
    چه میدانی تو از دیروز .....
    چه میدانم من از فردا....
    همین یک لحظه را دریاب....
    که شاید روز دیگر یا که فرداها...
    شویم تنها.......

نویسندگان

  • مخمل (103)