تبلیغات
مخمل - دوشیزه

دوشیزه

پنجشنبه 1392/03/9 01:38 قبل از ظهر   نویسنده : مخمل      


اندر حکایات پخمولک بازیهای من اینکه ...

بچگیام فضول بودم به شددددت و سرمو تو هر سوراخ سمبه ای تو خونه میکردم!

( حالا بماند که چه چیزایی که تو همون سوراخ سمبه ها ندیدم و پیدا نکردم!! )

تا یه روز کارت عروسی بابامامانم رو تو یکی از همین سوراخ سمبه ها پیدا کردم!

توش نوشته بود :

به مناسبت پیوند آقای حسن فلانی با دوشیزه بهمانی ... !

"دوشیزه"؟! دوشیزه دیگه کیه؟!!

یعنی چشام سیاهی رفت! دنیا داشت دور سرم میچرخید! دیگه اصن زندگی بی معنا شده بود برام! هزار و یک فکر و سوال تو سرم داشت دور میزد! یعنی این دوشیزه کیه؟! ( لازم به ذکره که من معنی دوشیزه رو نمیدونستم و فکر میکردم یه اسم دخترونه اس! )

بالاخره بعد کلی فشار به مغزم به این نتیجه رسیدم که احتمالا این زن اول بابام بوده؛ به عبارتی مادر حقیقی من که یا طلاق گرفته یا مرده و بابام موضوع رو از من پنهون کرده و رفته یه زن بابا برام آورده و دروغکی اونو جای مامانم جا زده! ( یعنی همین مامان فعلیم! ) همه این اتفاقا هم زمانی رخ داده که من خیلی کوچیک یا حتی قنداقی بودم واسه همینه که هیچی یادم نمیاد!

اما ماه برا همیشه که پشت ابر نمیمونه! بالاخره حقیقت روشن شد و دست بابا و زن بابام برام رو شد! هیچوقت نمیبخشمشون!

هیچی دیگه یه یکی دو ساعتی برا خودم بغ کرده بودم گوشه اتاقم؛ تا اینکه کارت بدست رفتم پیش مامانم که فکر میکردم زن بابامه؛ تو آشپزخونه داشت آشپزی میکرد.

پیش خودم گفتم الان بهش یه دستی میزنم که جا بخوره و زنگ بزنه به بابام و بهش بگه که بچه ات همه چیزو فهمیده و بعد بابام بدوبدو خودشو برسونه خونه و دوتایی بشینن روبروم و خودشون همه چیز رو برام اعتراف کنن و آخرشم بگن بالاخره باید یه روزی این چیزا رو میفهمیدی!

خلاصه که با این فکر و خیالات یهو دراومدم بی مقدمه بهش گفتم : دوشیزه کیه؟ ( حالا منو تصور کنین که با یه قیافه حق به جانبی ایستاده بودمو منتظر بودم دست و پاشو گم کنه و چشاش چارتا بشه و به من و من بیفته اما دیدم خیلی خونسرد همونطور که حواسش به غذا و قابلمه بود گفت : " به دختری که ازدواج نکرده میگن دوشیزه بعدش که ازدواج کرد بهش میگن بانو! "

هیچی دیگه منم سریع کارت عروسیه رو پشتم قایم کردم جیم شدم که گندش بیشتر از این در نیاد!

اینو امسال روز مادر برا مامانم تعریف کردم؛ از حال رفت بس که خندید!



آخرین ویرایش: پنجشنبه 1392/03/9 02:04 قبل از ظهر
دیدگاه ها ()
چهارشنبه 1396/01/30 02:44 قبل از ظهر
Do you have a spam issue on this blog; I also am a blogger, and I was curious about your situation; many of us have created some nice
procedures and we are looking to swap solutions with other folks,
please shoot me an e-mail if interested.
چهارشنبه 1396/01/23 04:03 بعد از ظهر
Have you ever thought about writing an ebook or guest authoring
on other blogs? I have a blog based on the same subjects you discuss and would love to have you share some stories/information. I know my readers would appreciate your work.
If you're even remotely interested, feel free to shoot me an e-mail.
سه شنبه 1396/01/22 09:30 قبل از ظهر
Wow, incredible blog layout! How long have you been blogging
for? you made blogging look easy. The overall look of your site is fantastic,
let alone the content!
دوشنبه 1392/03/13 12:54 بعد از ظهر
این وب شامل گروه سنی منم میشه عایا؟؟؟
مخمل
: ای آقاااا! نفرمایید! چوب کاری میکنیدا!

رواق منظر چشمم آشیانه ی توست ... کرم نما ُ فرودآ که خانه خانه ی توست!
جمعه 1392/03/10 09:08 بعد از ظهر
اوخی
بیا وبم ببین چ خبر بوده
پنجشنبه 1392/03/9 10:57 بعد از ظهر
ای فووووضووول...
مخمل
: دیگه دیگه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ


  • سلام به همه دوستای گلم!
    خیلی خوش اومدین!
    این وبلاگ شاید قراره مثه یه دفترچه خاطرات باشه برام، ... کسی چی میدونه، شاید یه روزی دلم هوای گذشته ها رو کرد و اونوقت اینجا بشه محل تداعی همشون! هوم؟!؟
    امیدوارم از خوندن و دیدنشون خوشتون بیاد.
    همیشه گل لبخند رو لباتون!
    ***************************
    کسی هرگز نمیداند ............
    چه سازی میزند دنیا .........
    چه میدانی تو از دیروز .....
    چه میدانم من از فردا....
    همین یک لحظه را دریاب....
    که شاید روز دیگر یا که فرداها...
    شویم تنها.......

نویسندگان

  • مخمل (103)