تبلیغات
مخمل - دلیل آخر

دلیل آخر

چهارشنبه 1392/06/13 10:38 قبل از ظهر   نویسنده : مخمل      


اما ماجرای برخورد چهارم که هم مفصله و هم از بقیه ناراحت کننده تر

اون خانومی که ازش گفتم مثه اینکه یکسال پیش اومده بوده برای گذاشتن پروتز فک بالا. اما وقتی دندون مصنوعیشو تحویل میگیره باهاش راحت نبوده. که البته این موضوع عجیبی نیست. گاهی تا دو ماه وقت لازمه تا بیمار با پروتزش عیاق بشه. پس مراجعات چندین و چند باره برای رفع اشکالات چیز طبیعی و قابل پیش بینی و اصن یکی از مراحل کاره. اما مراجعات این خانوم بیشتر از حد انتظار بوده و از همون اولش میگفته پولمو پس بدین تا برم جای دیگه.

دکتر الف اما دوباره و این بار بدون گرفتن هیچ پولی براش یه پروتز جدید میسازه. اما این بار این خانوم بعد از چند روز با پروتز شکسته برمیگرده و مدعی میشه که تو دهنش شکسته درحالیکه اینجور شکستن پروتز اونم از وسط آکریل جز با ضربه شدید و زور زیاد امکان پذیر نیست. دکتر الف اونو میفرسته پیش پروتزیستی که دندون رو ساخته بوده برای تعمیر، که ایشون هم بعد از دو سه مرتبه مراجعه اون خانوم از کوره در میره و دست دندون رو میشکنه و میندازه سطل آشغال و دیوونه خطابش میکنه و بیرونش میکنه. تا اینکه اون روز اومد پیش من و برام ماجرا رو تعریف کرد.

اون روز با گریه میگفت که داره زندگیم از هم میپاشه. شوهرم گفته که من پول اضافه ندارم که تو بری دندون مصنوعی باهاش بسازی و بذاری گوشه طاقچه به این بهونه که نمیتونم باهاش غذا بخورم. یا میری پولشو پس میگیری یا طلاقت میدم.

هفته بعد که اومدم دیدم وسایل تو اتاق سر جای خودشون نیستن. از دستیار پرسیدم گفت شما که نبودین اون خانومه دوباره اومد و اما این بار با شوهرش! میگفت نمیدونم شوهره چی در گوش زنه گفت و از پشت همون در برگشت رفت خونشون که یهو زنه عین ببر اومد تو و یه داد زد و زد تو شیشه و خوردش کرد و اومد طرف من و گردنمو گرفت و کشوندمو از پله ها پرتم کرد پایین و همه وسایل اینجا رو درب و داغون کرد. خنده داره یا باعث تاسف نمیدونم اما جالب اینکه دکتر شیفت هم که دکتر نون. بوده و جلوی ما ادعای گردن کلفتیش هم میشه تا زنه رو با اون حالت عصبانی دیده پا گذاشته به فرار و رفته طبقه پایین پیش نگهبان ترسوتر از خودشو دختر بدبختو با اون زنه تنها گذاشته که اونم پرتش کنه پایین! حتی یکی جرئت نکرده از طبقه پایین بره بالا جلوشو بگیره. پلیسم که اومده نتونسته حریفش بشه و بالاخره به شوهره زنگ زدن که بیاد ببرش.

بعدن فهمیدم خیلی وقت پیش دکتر الف عین هفتصد تومن رو شمرده و گذاشته تو پاکت و داده به این زنه اما زنه گفته نه این قبول نیس. باید هفت میلیون بهم بدی تا ولت کنم!

خانوم دستیار وقتی اینا رو تعریف کردو تموم شد بهش گفتم میدونی چیه؟ این زن بدبخت هیچ تقصیری نداره. هرچی هس زیر سر اون شوهر بی صفتشه. از یه طرف شیرش میکنه و خودش جلو نمیاد و از یه طرف میترسونش که طلاقت میدم خب معلومه زن بدبخت از ترس از دست دادن زندگیش به حالت جنون میفته و یه کاری میکنه که اون مردکو راضی کنه. حالا با شیشه شکوندن شده با عربده و کتک کاری شده با گریه زاری شده یا با اومدن و رفتنای همیشگیش.

این قضایا برا دو هفته پیشه. پریروز خبردار شدم خانومه دوباره اومده اما این بار جلوشو گرفتن. بهش گفتن چی میخوای؟ گفته هفتاااااد میلیون پول! گفته اگر میخواین دیگه نیام زنگ بزنین پلیس بیاد شوهرمو بگیره ببره زندان تا دیگه منم نیام اینجا!

راستشو بخوام بگم بیشتر از اون مادر پیر دلشکسته و پدر از همه جا بریده و اون زن جوون که از زندگیش سیره، دلم بیشتر از همه برا این زن لرزید و کباب شد. که چجور بازیچه دست شوهرش شده که تا دید دستش به هفتصد تومن رسیده طمع کرد و زنشو فرستاد جلو و تهدیدش کرد و به دیوونگی انداختش.

آره دکتره راس گفته بود دیوونه بود زنه. اما عقبمونده ذهنی نبود. منظورم اینه که آدم عقب مونده از اولش رفتارش عجیبه اما آدم دیوونه مادرزادی دیوونه نیست. یه چیزی یه کسی یه اتفاق همیشه باید وجود داشته باشه تا دیوونش کرده باشه. اگه میگم دلم برا این بیشتر از همه سوخت به خاطر همینه اون سه تای دیگه هم بازیچه شده بودن اما این زن یه مرحله از اونا پیشتر رفته بود. از شدت فشار زده بود به سیم آخر.

خودمو میگم اصن. بخدا اگه بتونم بفهمم یعنی چی آدم از سختی زندگیش خل بشه.

 

فکر کن تمام این اتفاقا ظرف دو هفته برام اتفاق افتاد. فکر کن یه اتفاقی برات بیفته و تو برا خودت حلاجیش کنی و قضاوت کنی و آدما رو سیاه و سفید کنی و بد و خوب. بعد یهو واقعیت ماجراها برات رو بشه و ببینی چقد زود و یه طرفه به قاضی رفتی. چه حالی به آدم دست میده؟!

یعنی جوری تو بهتم، که دیگه گمونم اگه  تو خیابون یکی یهو بیفته سرم بی دلیل کتکم بزنه ها شاید از دستش فرار کنم اما فکر نکنم بگمش چرا میزنی! چون میدونم آدم نرمال این کارو نمیکنه و این کارش یه دلیلی داره. هرچند دلیلش بی ربط به من باشه و من اون وسط بی تقصیر باشم!

عیب ما اینه که تا یه رفتار عجیب غریب از یکی میبینیم اون کلاه فهم و شعور و داناییمون رو میذاریم سرمون و شروع میکنیم به قضاوت و عیبجویی و درست و غلط رو نشون دادن. غافل از اینکه بخدا اگه جای هرکدوم از اونا باشیم عین همون رفتار یا بدترش رو انجام میدادیم.

بخدا باید دهن اونی رو بوسید که گفت هرموقع خواستی در مورد راه رفتن کسی حرف بزنی و قضاوت کنی قبلش یه کمی با کفشهای اون راه برو بعد قضاوت کن!

اما تلخ تر از همه اینا میدونی چیه؟ اینکه بهترین کار در مورد این افراد اینه که کاری به کارشون نداشته باشی. چون نه درست و حسابی وضعیتشونو درک میکنی نه در توانته کاری براشون بکنی نه شاید حتی اجازه بدن که به مسائل خصوصیشون وارد بشی و این کارتو فضولی و جسارت بدونن و نه حتی چون برا خودت اتفاق نیفتاده بلد باشی که اصن باید براشون چیکار کنی و کار درست چیه که بهشون بگی. فقط باید آروم از کنارشون رد بشی تا خواسته یا ناخواسته با حرفی اخمی حرکتی اونا رو از اینی که هستن خوردتر و داغون تر نکنی.

کاش الان بود جناب آقای سعدی که بهش بگم تو فرض کن من از درد دگر عضوها بیقرارم و از محنتشون غمگین. اما اگه عضوی از درد عضو دیگه دردش گرفت فایده ای نکرده بزرگوار! چون از درد عضو بیمار چیزی کم نمیشه. میشه؟!


آخرین ویرایش: - -
دیدگاه ها ()
شنبه 1396/04/31 02:23 بعد از ظهر
Hello There. I found your blog using msn. That is a really smartly written article.

I'll make sure to bookmark it and return to read more of your helpful information.
Thanks for the post. I'll certainly return.
پنجشنبه 1396/04/29 01:48 قبل از ظهر
Howdy! Someone in my Facebook group shared this site with
us so I came to look it over. I'm definitely loving the information. I'm book-marking
and will be tweeting this to my followers! Terrific blog and wonderful design and style.
پنجشنبه 1396/04/29 01:33 قبل از ظهر
Quality articles is the crucial to be a focus for
the viewers to pay a quick visit the web page, that's what this website is providing.
شنبه 1396/01/19 06:16 بعد از ظهر
Hey There. I found your blog using msn. This is a really well written article.
I will be sure to bookmark it and come back to read more of your useful information. Thanks for the post.
I'll definitely return.
پنجشنبه 1392/06/14 01:55 بعد از ظهر
لایک لایک لایک
بیا اپم
مخمل
: جون جوون جووون!
چهارشنبه 1392/06/13 07:01 بعد از ظهر
به بهترین قیمت5 تا لایک جالب بود ودر عین حال عجیب
مخمل
: پنجججججج تا؟! من و این همه خوشبختی محاله محاله محاله!
چهارشنبه 1392/06/13 01:45 بعد از ظهر
عجب ماجرایی !

جمله ی آخرت لایک !!! وقعا چیزی از درد عضو بیمار کم نمیشه .......
مخمل
: جوووووونمی جون یه دونه لایک! منتظر بعدیاشم دست بجنبونین یالا! بکووووب اون لایکووو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ


  • سلام به همه دوستای گلم!
    خیلی خوش اومدین!
    این وبلاگ شاید قراره مثه یه دفترچه خاطرات باشه برام، ... کسی چی میدونه، شاید یه روزی دلم هوای گذشته ها رو کرد و اونوقت اینجا بشه محل تداعی همشون! هوم؟!؟
    امیدوارم از خوندن و دیدنشون خوشتون بیاد.
    همیشه گل لبخند رو لباتون!
    ***************************
    کسی هرگز نمیداند ............
    چه سازی میزند دنیا .........
    چه میدانی تو از دیروز .....
    چه میدانم من از فردا....
    همین یک لحظه را دریاب....
    که شاید روز دیگر یا که فرداها...
    شویم تنها.......

نویسندگان

  • مخمل (103)