تبلیغات
مخمل - سر نیشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

سر نیشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

شنبه 1392/07/13 03:06 قبل از ظهر   نویسنده : مخمل      


این قصه شاید جوابی به همه اون سوالایی که بیست و سه تا پست قبلتر از خودم پرسیده بودم باشه. پستی با عنوان " مهلت برای چی؟ " تو همین وبلاگ.

 *****

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. بود ... اما اونی که خدا میخواست نبود!

خدا بود و خودش تنهای تنها. تنهایی ای که عذابش میداد.

خدای قصه ما یه روز دیگه خسته شد. خسته از نبود اون چیزی که همیشه آرزوی داشتنش رو داشت. چیزی متفاوت از اون چیزایی که داشت. چیزی که تا حالا نیافریده بود و چیزی هم نبود که با یه کن فیکون شدنی بشه!

چیزی که مثه یه بذر بود. باید فقط میکاشتش و از اون به بعد خودش موجودیت پیدا کنه! آروم آروم رشد کنه و بزرگ بشه. گل کنه. معطر بشه. جلوه کنه. و اصن همینش بود که خدا رو مشتاق و دیوونه میکرد برای داشتنش!

پس همه رو خبر کرد! همه ملکوتیا و جبروتیا! میخواست بهشون نشون بده که خالقه هر اونچه نشدنیه خودشه و بس!

 دست برد و از تربت خام کالبدی ساخت که تا بحال شکلشو نساخته بود! اما این نهایت هنرنماییش نبود! کاری کرد که هیچوقت نکرده بود ...

تا اون روز هرچی ساخته بود، هرچی کرده بود، به قوه حکمت و خلقت و قدرتش تکیه کرده بود، اما تا بحال اونکاری که اون لحظه میخواست بکنه رو نکرده بود! تا بحال ... از خودش، از روحش، برا هیچ کدوم از مخلوقاش مایه نذاشته بود! یه شوق آمیخته با ترس و نگرانی داشت!

" یه تیکه از خودش تو یه وجود خاکی! "

هیجان داشت! اونقدر که بی اختیار به همه گفت سجده کنین! به اونکه از همتون به من شبیه تره سجده کنین! به کسی که یه تیکه از من رو تو وجود خودش به امانت داره سجده کنین!

همه سجده کردن جز ابلیس. ابلیسی که برای خدا با بقیه فرق داشت. ابلیسی که قدرت عقل و اختیار داشت چون فرشته نبود. اما خدا اندازه فرشته هاش اونو دوست داشت.

همون قدر که سجده مطیعانه فرشته های بی اختیار گوش به فرمان برای خدا بی اهمیت و عادی بود، سرباز زدن ابلیس براش سنگین و باور نکردنی بود. کسی که میتونست تاییدش کنه. کسی که عقل داشت. کسی که همه نگاه خدا به اون بود تا عکس العملشو ببینه.

اما همه چیز اونجوری که باید پیش نرفت.

و دقیقا همون لحظه بود که خدا فهمید نبود چی تا بحال اذیتش میکرده. خدا اون روز فهمید که چقدر تنهاس؛ حتی با وجود همه اونایی که دور و برش بودن.

تمام این مدت اون نه دلش بنده بله قربان گو، مثل فرشته هاشو میخواست و نه یه بنده مختار اما سرکش مثه ابلیس رو.

اون جمع این اضداد رو میخواست! دلش معجونی میخواست از نشدنیا! و خوب میدونس چی میتونه این نشدنی رو شدنی کنه!

این کار فقط از عهده " عشق " ساخته بود!

خدا یه عاشق میخواس! یه عاشق دلداده!

یکی که بتونه بهش بگه " نه " اما نگه! نه از ترس غضبش یا شوق اجرش.

بهش نگه " نه " بخاطر خوده خوده خودش!

نگه " نه " چون دوستش داشته باشه!

نگه " نه " چون طاقت نداشته باشه به معشوقش، به خدای خودش، " نه " بگه.

خدا چیزی رو میخواست که تا اون روز تو همه قلمرو بی انتهاش نداشت ...

 

دل خدا شکسته بود. از ابلیس. پس ازش رو برگردوند. ازش دل کند ... اما بهش مهلت داد!

مهلت برای چی؟

خدا آدمو دوست داشت. اونو با عشق آفریده بود. نمیتونست تاب بیاره کسی به گل سرسبد خلقتش توهین کنه و اونو پست بخونه! چون خدا غیوره! غیرت داره رو چیزایی که دوسشون داره! سرپیچی از فرمان فقط یه بهانه بود. از ابلیس رو برگردوند چون عشقشو پست خونده بود! ابلیس بهش گفت این پسته؛ و تو به یه چیز پست دل خوش کردی!

خدا خواست اشتباه ابلیسو به رخش بکشه؛ اشتباه ابلیسو و تمام اون فرشته هایی که موقع خلق آدم بهش گفتن چرا اینو خلق میکنی، درحالیکه میدونی فقط فساد به پا میکنه؛ اون روز بهشون گفت من میدونم چیزی رو که شما نمیدونین ... و اون چیزی نبود جز قدرت عشق ... و از اون روز بود که خدای دلشکسته تمام امیدشو به انسان بست.

خدا به ابلیس گفت تا قیام قیامت بهت مهلت میدم که اعتراف کنی به اشتباهت؛ تا اعتراف کنی به قدرت عشق. گفت بهت قدرت هم میدم! هرجوری دلت میخواد موش بدوون که حرف خودتو ثابت کنی. حتی نقطه ضعفاشم بهت نشون میدم. تو گمراهش کن؛ بهش نگو پستی بلکه تو پستش کن؛ همونقدر پست که فکر میکردی هست؛ مهلت میدم بهت که همه زورتو بزنی؛ که بفهمی که ارزششو داشت که بهش سجده کنی؛

از خدایی من به دوره که عذابت کنم وقتی خودت معترف به اشتباهت نیستی؛ عذابت کنم بدون اینکه بهت فرصت بدم که برگردی دوباره پیشم؛

پس تا قیام قیامت بهت مهلت میدم؛ هرکاری که دلت میخواد بکن چون من به روحی که بهش دمیدم اعتماد دارم؛ به اون دل؛ به اون عشق؛ به اون عاشق؛ اون یه تیکه از منه؛ اینو یادت باشه!

 

اما کسی اون روز از دل خدا خبر نداشت. دلی که لرزید؛ که ترسید از قماری که کرد. قمار بر سر عشق!

 

عاشق تنهای دلشکسته قصه ما از اون روز به انتظار نشست تا آدمیزاد روسفیدش کنه؛ اما روزها و ماه ها و سالها و قرنها از پشت هم میگذشتن و بنی آدم چار تا شدن و چهل تا شدن و چارصد تا و ... همچنان خدا چشم انتظار بود و بود و بود؛

چشم این معشوق به طلب عشق خشک شد و به راه عاشقش موند؛ و هرچی بیشتر از بشر بی وفا، وفاداری طلب کرد، کمتر دید.

هنوزم که هنوزه منتظره؛ تو چشاش ترسیه که روز به روز بیشتر میشه؛ درست مثله یقینه ابلیس به کبرش، به راهش، به طعنه ای که به خدا زد، که اونم داره روز به روز بیشتر و محکمتر میشه!

معشوقی که به هوای عاشق نشسته و منتظر بوی و رویی از اونه!

باج میده بهش: " اگه یه قدم به سمتم بیای ده قدم به سمتت میام؛ اگه آروم بیای من دوان دوان میام "

از عشق میگه براش : " اگه میدونستی من چقدر به برگشتت مشتاقم از شوق نه اینکه گریه ات بگیره که از هم میپاشیدی "

طعنه از معشوق میشنوه اونوقت که مرد چوپون به پیغمبرش میگه : برو به خدات بگو من شرمم میاد از اینکه خدایی مثه اون دارم! " دلش میشکنه؛ غرورش خورد میشه. اما دل برتافتن به عشقشو نداره و بهش میگه اما من افتخار میکنم که بنده ای مثه تو دارم!

تلخی یه عشق یه طرفه رو به کام داره اما دم بر نمیاره! ...

 

سالیان ساله که این معشوق پیر چشم به راه عاشقای سرکششه و هنوز امیدوار و چشم انتظار ...

 

اما راستشو بخواین من به اندازه خدا خوشبین نیستم. دلم قرص نیس.

اون روز پیش نمیاد که آدم اونچنان عاشقی کنه که ابلیس رو به سجده وادار کنه ... اینو خود خدا هم میدونه ها اما نمیدونم چرا به روی خودش نمیاره؛ خودشم میدونه که می گه شیطان و پیروانش تا ابد درآتش خواهند سوخت؛ اما اینو نمیگه که " نه آتشی از جنس خشم و غضبم، که از جنس فغان و سوز دل عاشقم، که از درد بیوفایی سوخت و سوخت و سوخت ... "


شایدم ....

نمیدونم؟ ....


" آنکه پر نقش زد این دایره مینایی    کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد "


آخرین ویرایش: شنبه 1392/07/13 03:25 قبل از ظهر
دیدگاه ها ()
پنجشنبه 1396/02/28 07:06 قبل از ظهر
Thanks for sharing your thoughts about سر. Regards
دوشنبه 1396/02/18 03:25 بعد از ظهر
Wonderful blog! I found it while searching on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Cheers
پنجشنبه 1396/01/10 10:37 بعد از ظهر
Hello just wanted to give you a quick heads up and
let you know a few of the pictures aren't loading properly.

I'm not sure why but I think its a linking issue. I've tried it in two different browsers and both show the
same results.
پنجشنبه 1392/07/18 11:00 قبل از ظهر
مخمل اول مهر به بعد افسرده شدیاااا هی پست اینجوریا میزاری یجوریاییع :|
مخمل
: چه جوراییه مگه؟! :)
شنبه 1392/07/13 02:13 بعد از ظهر
عالی ...
زیبا...
دریچه ی نگاه قشنگی بود ...
قلمتم روون بود مث همیشه...

دوباره یادم انداختی ک چه بنده ی بدیم براش ...
مخمل
: مرسی
مرسی
مرسی!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ


  • سلام به همه دوستای گلم!
    خیلی خوش اومدین!
    این وبلاگ شاید قراره مثه یه دفترچه خاطرات باشه برام، ... کسی چی میدونه، شاید یه روزی دلم هوای گذشته ها رو کرد و اونوقت اینجا بشه محل تداعی همشون! هوم؟!؟
    امیدوارم از خوندن و دیدنشون خوشتون بیاد.
    همیشه گل لبخند رو لباتون!
    ***************************
    کسی هرگز نمیداند ............
    چه سازی میزند دنیا .........
    چه میدانی تو از دیروز .....
    چه میدانم من از فردا....
    همین یک لحظه را دریاب....
    که شاید روز دیگر یا که فرداها...
    شویم تنها.......

نویسندگان

  • مخمل (103)